صورت سرخاب سفیداب زده ی زری، توی انحنای آینه، موج برمیداشته بود.
- از دست این آینه.
پیراهن چیندار زرشکی پوشیده بود و دامن بلند صورتی. فکر کرد: « لباس مهمانی باید بپوشم یا...»
تکانی به سرش داد و موهایش را پیش انداخت. چشمهایش دیگر آینه را نمیدید. زمزمه کرد:
- تو که مرا نبینی سر و وضع خوب میخواهم چه کار؟
سلمان گوشهی حال داشت نماز میخواند. زری سرانجام دل از آینه کند و رفت کنار شوهرش نشست. پنجره باز بود و باد، روی پردهی توری گلدار زرشكي چین میخورد. تلالو نور مهتاب روی موهاي جو گندمي مرد، چشمهای زری را نوازش میداد. بوی عطر حرم میآمد و باز، بوی نم خاک.
- قبول باشد.
- قبول حق.
سلمان تسبیح آبي رنگ جانماز را برداشت و لمس کرد. لبانش لرزید، انگار که دارد ذکر میگوید. حالا، عرق از صورت سبزهاش داشت سرازیر میشد. گفت:
- فردا میروم.
زری سرش را خم کرد و زیر پلکهای کبود او را نظری انداخت. گفت:
- هنوز که زخم داری.
- میخواهم بروم، شنیدی؟
زری سرش را بالا آورد و گفت:
- تازه آمده ای؟... مگر نميخواستي با هم برويم جمكران زيارت.
- بعد از زيارت ميروم.
- تا چند روز نمیگذارم از اینجا بروی بیرون.... باز هم میخواهی مرا تنها بگذاری؟
سلمان با طمانینه جانماز را بست و به همسرش رو كرد. گفت:
- پيش از رفتن بايد بروم جمكران نذرم را ادا كنم... دوست نداري نذرم ادا شود؟
- هيچ وقت توي نذرهايت من هم بودهام؟
- بودهاي... اگر كمي فكر كني ميفهمي بودهاي.
زری به كتابهايي كه روي زمين پخش شده بودند نگاه كرد. چشمهایش داشت تار میشد. لحظه ای بعد، همراه سنگینی نفسهایش، به هق هق افتاد. نالید:
- كتابهايت بيشتر از خودت پيش من بودهاند.
و قطرهي اشكي روي جلد اولين رمان سلمان چكيد: "دليل دل گمگشته"
- "اي دليل دل گمگشته خدا را مددي..." آمدهاي كه بروي... وگرنه نميآمدي.
بعد، سرش را بالا گرفت و به لبهاي لرزان سلمان خيره شد. تلالو صورت مرد، هنوز هم پس از سالها دوري و رنجوري، براي زن دلربايي ميكرد.
- همه منتظر رفتنيم.
- يا شايد هم منتظر آمدن كسي.
انگشتهای لرزان سلمان افقی شد و توی موهای فر خورده ی زری فرو رفت. دانه های سرد تسبیح روی گونه های خیس و گرم زن لغزید. سپس، به عادت دیر یافتهی لمس مدام اشیاء، رعشه گرفت و روی صورت پر نقش زن سر خورد و پایین آمد تا لب لبهایش. زري اول خودش را پس كشيد اما بعد، تسليم تقدير، چشمهايش را بست و لحظهاي بعد، صورتش اسير انگشتهاي مردد مرد شد.
- چشمهايت را وا كن... پلك بزن.... ميخواهم نگاههايت را به خاطر بياورم... حرف بزن، ميخواهم لبهايت را...
زري كف دست خيسِ عرق شوهرش را بوسيد. گفت:
- برو... مثل هميشه منتظرت ميمانم.
سلمان هقي كرد و سرش را پايين انداخت.
- اينبار من بايد منتظرت بمانم.
زري دست او را كه داشت وا ميرفت چنگ زد.
- گريه نكن... دوست ندارم گريهي تو را بيبنم... اين دم آخر نميخواهم تصوير مرد زندگيم خراب شود.
باد تند كرده بود و داشت پرده را پس ميزد.
- اگر فقط تو را یک بار ببینم، دیگر غمی ندارم و دیگر... اما چگونه میتوانم بروم در حالی که سالهاست غروب آفتاب و ماهتاب را توي چشمهایت ندیده ام... ببینم، آسمان برفی شب هنوز همان رنگ صورت توست... رقص باد و سرو و صنوبر را ...
دست زن، روی لبهایش مهر خاموشي گذاشت.
-دیگر چیزی نگو... حالا فقط ببین؛ خیال کن و ببین...
یکباره از جا جهید.
- با باد و سرو صنوبر، توی دشت بارانی همراه میشوم، تنها به خاطر تو... ببین، خیال کن و ببین. هیچ کس مرا نمیبیند، جز تو...
موجی به دامنش افتاد و سپس تمام تنش. دستهایش مثل پيچكها، لحظه ای به هم پیچیدند و یکباره، از هم سوا شدند. لحظهاي بعد، آیینهها و پنجرهها، پیچاپیچ بدنش را قاب گرفتند.
- به خیال تو، من کجا هستم؟
سلمان سعی میکرد صورتش را به سوی زری بگیرد و هر بار که باد دامن زن به موهایش میخورد، سرش را میچرخاند.
- هر جا هستی حتم دارم پیش منی.
ساق پاهای زن به هم میخورد و چتر صورتی دامنش مدام گشوده میشد. خیز و نشست پاشنهی پاهایش روی نرمی فرشها، زمین را میلرزاند. شور و گرمایی غریب توی تمام تنش میخلید. مست بوی نم خاک میشد و موج بیشتری به دستهایش میداد. موهایش میریخت روی صورت عرق کرده اش و پس می افتاد.
- همه کور شده اند جز تو... مرا میبینی؟
سر آستینش بالا آمده بود و النگوهایش با صدایی دلنشین، به هم میخوردند. گردنبند قلب نشانش نیز پیش رویش بالا و پایین میپرید و گهگاه میخورد روی صورتش. اتاق دور سرش میچرخید، سلمان دور سرش میچرخید؛ و حالا، تمام دنيا دور سرش ميچرخيد. «تو به گرد من میگردی یا من به گرد تو.»
- من هم چشمهایم را میبندم... حالا تو رو در روی من ایستاده ای و دست دراز کرده ای به تمنای من.
سینهاش تنگ شده بود و نفسهايش به سختی بالا و پایین میرفت، اما موج دست و تن و پایش آرام نمیگرفت. در تیرگی چشمهایش، لبخندی نمایشی زد و دست دراز کرد تا خیال سلمان را در بر بگیرد... انگشتهایی سرد، میان انگشتهایش فرو رفت و لحظه ای بعد، حس کرد پاهایش روی زمین نیست. اما دستهایش هنوز، پرحرارت، هوا را میشکافت.
- زري!... انگار بيرون دارد برف ميآيد.
سايهي ابري روي كوه «شاهون» ميلغزيد و ميآمد تا برسد به روستاي «نهضت آباد» كه خانههاي سنگي و خشتياش در پناه تپهاي روي هم سوار شده بودند. «باد خنك» روي يونجههاي دوچين چين ميخورد و گاه صنوبرهاي كنار رود را خم ميكرد. گلههاي گوسفند همه جا پراكنده بودند و چوپانها هواركشان پس ماندهي زمينهاي جو را به خورد آنها ميدادند. از خرمنهايي كه در مسير راه مالروي «آخوره بالا» پهن شده بودند، غباري ملايم به هوا ميرفت و بوي كاه ميآمد.
مردها داشتند گندمهاي خرمنكوب شده را به هوا ميدادند و اگر باد مهلتشان ميداد، پاروها را زمين ميگذاشتند و نفسي تازه ميكردند. پيرمردهاي از كار افتاده، گوشهاي نشسته بودند، يكي از آنها زير كتري را فوت ميكرد تا آتش گر بگيرد و ديگري، به سوا شدن گندمها از كاه نگاه ميكرد. دانههاي گندم، سنگين روي زمين فرود ميآمدند و دختربچهاي هوس كرده بود سرش را زير باران گندم بگيرد. مادرش كه چهارقد به كمر بسته بود و داشت جوها را غربال ميكرد، هر از گاهي به او چشم غره ميرفت اما، دختربچه از اين كار لذت ميبرد و دوستانش را نيز به اين بازي ميكشاند. پسربچهها سرگرمي ديگري داشتند، پاهايشان را توي كاه فرو ميبردند و دورتادور خرمن را شيار ميكشيدند. جايي ميان خرمنها، كنار گلي كه آبش ته كشيده بود، دو دختر جوان سر در گوش هم فرو برده بودند و هر چند لحظه يكبار، يكي سرش را تكان ميداد و ديگري از خنده ريسه ميرفت. كمي دورتر از خرمنها، كنار رود، مردي داشت زمين گندمش را ميسوزاند. باد تند كرده بود و بوي كاه و خاكستر به هم ميآميخت؛ و سايه، از روي سر روستا سر خورده بود.
صداي در گنجشكها را كه به هواي دانه، برنج دور ريختهاي، روي سفيدي حياط سفره انداخته بودند، پر داد روي شاخهها. نم صداي در را خفه ميكرد. در، صداي دستي غريبه را كه سرسختانه ميكوبيدش، توي خودش فرو ميخورد. مادر در را به تكاني باز كرد.
دو قدم از در پا كشيد عقب، زنبيل را زنبيل گذاشت و كمر راست نگرده، سلام گفت به مادرم.
سلامش توي خانه پيچيد. تكاني داد به خانه. بلوز قرمز و دامن خانه خانه پوشيده بود. مثل بيشتر دخترهاي قاليباف زمين را جارو ميكرد دامنش. مادر از جلوي در كشيد كنار.
پا گذاشت تو و همانجا، زير برف، بیخ ديوار ايستاد. ترسِ از غريبه بودن داشت يا جوري معصوميت سادهي دخترانه، كه گوشهي روسري به دهان برد، به دندان كشيد و سر فرو انداخت. نخها را كه داد دست مادرم ، تكهاي از موهايش پريد بيرون و روي صورتش را لمس كرد. نوازش داد. دست از دست مادرم پس گرفت و موها را دوباره كشيد تو، زير روسري گلدار آبي خواباند و به پنجره نگاه كرد. مرا نديد انگار. همين دواندن نگاهش كافي بود تا چشمهايم، چشمهايش را توي هوا شكار كند و سيري سيل كند. دل از نگاهش نكندم تا رويش را آن رو نكرد. عسل، رنگ از چشمان او داشت...
خرداد ۱۳۸۵
پس از مدتها دست به قلم بردهام، نميدانم ميتوانم ادامه بدهم يا نه
بخشي از داستان ناتمام«اسير باد»
بوي كاه ميآمد و خاكستر زمينهاي گندم. صداي شرشر آب بود و خليدن باد، ميان برگهاي صنوبر تك افتادهاي كه سايهاش افتاده بود روي خرمن «ميرزاقا»... «ناتلا»،تنها دختر ميرزاقا، گوشهي خرمن دارد گندمها را غربال ميكند. در اين حال، گهگاه خم و راست ميشود و دستهايش را تندتر تكان ميدهد، با اينكار، گندمهاي فرو ريخته موج برميدارند و گرد و غبار گريخته از زير غربال اسير باد ميشوند. وقتي تن نحيفش، از رقصي ناخواسته آرام ميگيرد، بيآنكه غربال را زمين بگذارد آرنجش را بالا ميآورد و عرق صورت غبار گرفتهاش را پاك ميكند. سپس مينشيند و گندمهاي ديگري بار ميزند. گره چارقد نخوديش وا شده است و گوشهي آن به خاك نشسته. باد ميآيد... ميرزاقا يا علي گفت و كمر راست كرد. غربال را روي کپهي گندمها گذاشت و بعد، به دوردستها خيره شد. همچنان باد ميآمد و او، در خرمن خود تنها بود.
تمام عمر
به يك پرهيب دل بسته بودم
كاش يك روز
اين پردهي غريب
پس ميرفت.
روز اول، به شوق ديدارت
گريه ي خون بود؛
و روز ديگر
به روزمرگي، گريه اي؛
و روز آخر
تنها، قطرهي اشكي.
و،
تن ناتواني كه ميلرزيد
و مي ناليد كه:
«... حالا چرا؟»
و...
پس ا زسپري شدن پنج ماه از نگارش آخرين داستانم، نذر خاك، به دلايلي چند ديگر بار بر آن شدن كه آن را بازنويسي كنم؛ براي دومينبار.
نذر خاك
در حالي كه قبرستان از هر جنبندهاي خالي مينمود، در گوشهاي غريب دو مرد هنوز بر سر قبري مانده بودند. آنسوتر نيز، زني درميان پرچمهاي سه رنگ نشسته بود و چادر را كشيده بود روي صورتش. حالا، اين سه نفر، تنها كساني بودند كه غروب قبرستان را ميديدند. «اما... تو، مهرداد، خيلي وقت بود كه اينجا منتظر قدمهايتو بود. دير آمدي... خانه حتم، مشتاقان زيادي آمدند استقبالت. اما اينجا، تنها يك نفر به تو خوش آمد ميگويد ... خوشآمدي...»
«... كه ميلادت نزول خجسته ي باران باد بر تشنگي خاك
و طلوع آفتاب بر سماجت ظلمت ...»
ا.بامداد
میلادت
طلوع گرم خورشید باد
بر بی کرانگی این دریای طوفان خیز.
میلادت
طوفان رهایی باد
در خیز و خروش این دریای بی ساحل.
ميلادت
سر آغاز روشنايي باد
در ظلمت اين
تاريك روشناي غريب خوف انگيز.
ميلادت
ضمانت ظهور«ش» باد
در فرسودگي اين
پهن دشتِ پر فريب ِپر سراب؛
و سايهاي از حضور«ش»
در احتضار اين
تن رنجور و
زجر كشيدهيِ ناكام.
و ميلادت،
...
خجسته باد؛
هر چه بادا باد.